اشکهایت که زنگ میزند
از فرسنگها سیم
حنجرهام را با دروغ سوهان میزنم
تا صدای خندهها را بشنوی فقط
از پشت خطی که
دلواپس نگرانیهایت میمانم
تا بوق اشغال تنم،
با وجدانی که
درد میکند برای دردهایت.
برای چند روز که
نبینم شکستههای صورتت را
که نریزد توی چشمانم
غصه از موهای سفیدت
دلتنگت میشوم
تا ابد هم که تکرارم کنی
تافقط پنچ ساله ام را
برای ارضای حس مادرانهات
در هزارسالی که بعد از آن
برکف پیادهروها بالا آوردهام
پیادهروهایی که
زیر کفشهای دخترانی جا مانده است
که دوستشان داشتهام
صدایم اگر برایت آشنا نیست
نگو که بزرگ شدهام
و اندازهی آغوشت را بجا نمیآورم دیگر
نه، نه
این روزها
کارم به جایی رسیده است
که اکسیژن تازه مسمومم میکند
و آخر تمام راههایی که پیش پایم گذاشتهاند
زمین خوردهام
قد کشیدن درد دارد مادر
-اینها را که نمیشود به تو گفت-
صدای خندهها را برای تو میفرستم
و لباسهایم را میتکانم
آنقدر
که نبینم باز
در ته جیبهایم
توتونهای خشک را
غصه میخوری
|
+| نوشته شده توسط
اکبر دلاور در جمعه بیست و چهارم آذر 1385
|